تبليغاتX
همه یاسینهای کوچک من

در میان کوچه های سرنوشت، روز غمگینیست از اردیبهشت،کودکم یاسین من آرام شد،پرکشیدورفت تا باغ بهشت





دومین سالگشت| چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391 | 8:26 بعد از ظهر  

در کوچه باغ زمان از گذر روزها وماهها برگی دیگر ورق خورد ودومین اردیبهشت بی تو بودن از راه رسید هرچند اینروزها با هدیه ای از جانب خدا کمی رنگ غم از زندگیمان رخت بر بسته اما بخدا هیچ طور نمی شود به نبودنت عادت کنیم اینروزها پارسا برادر کوچکت با آمدنش به سهم خود مارا شاد کرد اما هرگز جای تورا برای ما نخواهد گرفت هنوز هم نبودنت- صدای قشنگ خنده هایت وهیاهوی خاموشت گوشهای مارا می نوازد.

دومین سالگشت پروازآسمانیت را در حالی به سوگ نشسته ایم که حتی بخاطر شرایط که می دانم خوب درکش می کنی نتوانستیم بر مزارت حاضر شویم من باباعلی عمه زیور وخاله فاطمه بیادت دور هم نشستیم ومادر جون وآقاجون وخاله مائده ودایی مرتضی هم در حرم امام رضا یادت را گرامی می دارند فردا مامان بزرگ وعموها بر سر مزارت می آیند.

 می دانم نیامدن مرا می بخشی. خیلی دوست داشتم حداقل این امکان بود که سنگ مزارت را در آغوش بگیرم وگریه کنم از دور روی ماهت را می بوسم برای همه دعا کن مخصوصا برای عاقبت بخیری داداش پارسای ۲۰روزه که آرزو دارم مثل تو باهوش وباادب باشد.

 

 

به قلمرها| [+] | موضوع: یاسین من |

| شنبه دوم اردیبهشت 1391 | 2:24 بعد از ظهر  

حالا درست یک ماه از بهار گذشته و۱۵روز از تولد پسر کوچولو ودوست داشتنی ما پارسا .تولد پارسا قشنگترین اتفاق رو برای ما رقم زد ودوباره بی اونکه انتظارش رو داشته باشیم لبخند رو مهمون دلهای غمگین ما کرد. خدا خیلی مهربونه که دوباره منو لایق مادر شدن کردومهر یک فرشته مهربون رو توی دلمون انداخت .وقتی پارسا متولد شد وبرای اولین بار خواستم بهش شیر بدم ازش قول گرفتم همیشه کنارم بمونه وتنهام نذاره.خداکنه همه ماماناوباباها وبچه ها کنار هم شاد باشن.ممنون از دعای خیر همه دوستان.

به قلمرها| [+] | موضوع: |

مسافر کوچولو| دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390 | 10:27 قبل از ظهر  

بچه که بودم  بهار را با شوق خرید لباس نو و اشتیاق گرفتن عیدی از لای قرآن پدر شادمانه به انتظار می نشستم

بزرگ که شدم فهمیدم عیدی گرفتن مخصوص بچه هاست وچقدر به خواهر وبرادر کوچکم حسادت کردم

بزرگتر شدم ودیدم باید دست در جیب کنم وعیدی بدهم .اولش راستش کمی زورم آمد اما وقتی دست به جیب شدم واولین عیدی را به یاسین نازنینم دادم خیلی کیف کردم خیلی بیشتر از روزهایی که عیدی می گرفتم

6سال یاسین میهمان ما بود وشگون سال خانه ما .ودوسال است که یاسین نیست وما نه شوق عیدی دادن داریم ونه شوق عیدی گرفتن.

به قول علی شاید خیلی زود بود که خدا اینقدر سخت امتحانمان کند وشاید...

حالا منتظریم تا مسافر کوچکمان برسد شاید شیطنت هایش مرهمی باشد دل زخمی مارا.

بهاری نکو را برای همه دوستان آرزومندم

 

به قلمرها| [+] | موضوع: |

| سه شنبه سیزدهم دی 1390 | 1:58 بعد از ظهر  

 

سلام

دیروز یک سفره کوتاه یکروزه با همکارها رفتیم مشهد. این از اون سفرهای ناخواسته وبسیار دلنشین بود- با اینکه شرایط جسمیم برای سفر خوب نبود اما هیچ طوری دلم نیومد این توفیق اجباری رو از دست بدم .زیارت امام همیشه حال وهوای آدم رو دگرگون میکنه توی حرم امام رضا دیدن زائرهای مختلفی که از همه جا اومده بودند وتوی حال وهوای خودشون اشکها ولبخند ها والتماس هاشون رو با امام تقسیم می کردندخیلی جالب وبیاد ماندنی بود. به هر حال سفر خیلی خوبی بود ونایب الزیاره همه دوستان بودم خدا به حرمت امام رضا همه ی آدمها رو به آرزوهاشون برسونه.

 

به قلمرها| [+] | موضوع: |

| جمعه دوم دی 1390 | 11:53 بعد از ظهر  

یاسین عزیز

بعد رفتنت اتفاقهای خوب وبد زیادی افتاد- اما هیچکدوم از اونها نتونست  حتی لحظه ای یاد تورو از ذهن ما پاک کنه.عزیزم نمیدونم این اتفاق خوبی که ما همه منتظرشیم میتونه کاری برای دل پراز دلتنگی ما انجام بده یا نه؟عزیزم نه این کوچولو نه هیچکس دیگه ای قرار نیست جای خالی توروپرکنه اون میاد تو دنیا تا سهم خودش رو از زندگی ومحبت ما داشته باشه وسهم تو همیشه محفوظه .

نازنینم  به اندازه تموم دنیا دوست دارم ومی خوام برای مامانی دعا کنی وبرای مسافرکوچولویی که هنوز مهمون دنیای پراز دلتنگی ما نشده وبرای بابایی که هیچ طور نمی تونه باور کنه میتونه دوباره عاشق بچه ای بشه که خواهر یا برادر تویه.

دوست دارم خیلی زیاد.

به قلمرها| [+] | موضوع: |

طعم بوسه هایت| پنجشنبه نوزدهم آبان 1390 | 10:26 قبل از ظهر  

سلام این ایام حس شعر کلا تعطیل بود وبرعکس بدجور حال وهوای نوشتن داستان اونهم از نوع کوتاهشُ-نمیدونم چقدر از عهده این تجربه جدید برامومدم؟

 

     دلم لک زده برای روزهایی که توی بغلم می خوابیدی وصبح ها که با بوسه های مست کننده ات از خواب بیدارمی شدم. هیچ بوسه ای توی دنیا اندازه بوسه های تو دیوانه ام نمی کرد. نمی دانم ،هیچ وقت حسی شبیه به این نداشتم، حتی وقتی برای اولین بار عاشق شدم...

این بار اما با همشه فرق داشت. تو با همه آدمهایی که عاشقشان بودم فرق داشتی؛ یک فرق عجیب که هیچ وقت نفهمیدم چیست. چشمهایم را که باز می کردم چه حرصی می خوردم از اینکه 2 ساعت زودتر از ساعتی که باید بیدار شوم مرا می بوسیدی. خواب بیدار می بوسیدمت وتو هم فهمیده بودی چقدر خوش خوابم، بلند می شدی می رفتی سراغ کامپیوترت ومن دوباره می خوابیدم.

چه اشتباه بزرگی می کردم اگر می دانستم اینقدر زود از من خسته می شوی واینقدر زود این خانه برایت تکراری می شود، همان ساعت 5 صبح بیدار می شدم، نه اصلا تمام شب را نمی خوابیدم حتی وقتی بخواب ناز فرو می رفتی بیدار می ماندم وتا صبح نگاهت می کردم.وای که چقدر دلم برای بوسیدن گونه هایت تنگ شده.

رفتنت خیلی غافلگیرم کرد، کی فکرش را می کرد تو، آن هم تو با آن همه مهربانی واحساس که زبانزد همه بودی وبا همه ی عشقی که نثارم می کردی یکهو تصمیم بگیری بروی واصلا حتی فکر نکنی بعد از تو چه به سر من خواهد آمد.

دوسال می گذرد همه معتقدند باید جایگزینی برایت بیاید. همه می گویند دوباره می توانم عاشق بشوم اما نه، چطور می شود چه کسی می تواند مرا دوباره با طعم بوسه هایش از خواب ناز بیدار کند؟

      وای نه فکرش را هم نکن. می دانم امکان برگشتنت نیست وتو دیوانگی های مرا بهتر از خودم می شناسی. می دانی اگر تا امروز هم نیامده ام پیشت بخاطر این است که می دانم هرگز آنجا که تو هستی راهم نخواهند داد. با این همه این فکر مالیخولیایی رهایم نمی کند فکر می کنم آدم ترسویی شده ام . حتی این روزها که چند ماه از انتظار آمدن یکی مثل تومی گذرد ومن هنوز به قوطی قرص های اعصاب فکر می کنم وبه شیرگاز ویک خواب قشنگ  روی تختخوابم وبه تو که هرگز بر نخواهی گشت.

چشمهایم را می بندم؛ حس می کنم داری گونه های خیسم را می بوسی. چشمهایم را باز میکنم. نه من حق ندارم مانع ادامه زندگی یکی دیگر بشوم. اصلا او چه گناهی دارد که من دیوانه وار تورا دوست دارم ونمی توانم هیچ کس را جایگزینت کنم. او حق دارد زندگی کند، بیفتد، بلند شود، بخندد، گریه کند وبرای زندگی خودش تصمیم بگیرد؛ درست مثل تو.

برای چندمین باربلند می شوم شیر گاز را می بندم.به عکس داخل قاب زل می زنم و تورا توی بغلم حس می کنم.

به قلمرها| [+] | موضوع: اشعار خودم |

| شنبه شانزدهم مهر 1390 | 12:31 بعد از ظهر  

 

سلام

امروز روز جهانی کودکه روزی به قشنگی آرزوهای بی ریای کودکان-این روز رو به همه بچه های دیروز وامروز تبریک می گم وبه همه کودکانی که فرشته شدند مثل هر سال سهم من از این روز وکاری که می تونستم برای کودکان انجام بدم نوشتن بیانیه ستاد بزرگداشت روز کودک بود که اونو تقدیم همه بچه های خوب دنیا می کنم.

 

بیانیه روز جهانی کودک

 

من کودکم کودکی کوچک  ، با فکرهایی به بزرگی دنیای شما ،  دنیای من قد عروسکهایم است قد اسباب بازیهایم قد دفتر مشقم ومن عاشق این دنیا هستم ،  عاشق خورشید خانم ، عاشق ابرهای مهربان توی دفترم وعاشق خانه ای که هرروز توی دفتر نقاشی ام می کشم ، همان خانه ای که یک پدر زحمت کش ، یک مادر مهربان و یک کودک بازیگوش توی آن زندگی می کنند وتوی باغچه اش یک گل 4 برگ زیبا با موسیقی باد می رقصد .

 من خانه نقاشی هایم را دوست دارم چون توی این خانه همه با هم دوست هستند کسی با موشک این خانه را آوار نمی کند .

 پدرومادر این خانه سر چیزهای بی معنا با هم دعوا نمی کنند امروز روز من است " روز جهانی کودک " من هیچ وقت روز مادر،  پدرو معلم را فراموش نمی کنم ای کاش آنها نیز یادشان باشد که امروز روز من است روزی به قشنگی آرزوهایم به قشنگی دنیای نقاشی ام .

من هدیه گرانبها نمی خواهم اما می خواهم توی این روزقشنگ کاری کنید که هیچ کودکی گرسنه نباشد وهیچ کودکی بی سواد وبیمار نماند .

دنیای من دنیای زیبایی است کاش بشوداین دنیا رابا جنگ ، بیماری وگرسنگی زشت نکرد .

استفاده از انرژی هایی مثل برق حق آینده من است ای کاش بزرگترهابا مصرف صحیح ،طعم زندگی بهتر واستفاده بهینه از انرژی را از من دریغ ننمایند

امسال روز من با تولد کسی همراه  شده که او را امام مهربانی وضامن آهو نامیده اند ما کودکان استان خراسان شمالی این مناسبت فرخنده را به فال نیک می گیریم وامیدواریم همه ما بتوانیم مهربانانه کنار هم زندگی کنیم .

دفتر نمایندگی صندوق کودکان سازمان ملل متحد یونیسف در ایران این روز را به نام "کودک ، فرزند پروری مثبت وجامعه ای ایمن " نامگذاری کرده ومن از شما می خواهم دنیایی ایمن ومثبت را به من ودوستانم هدیه کنید.

 

 امیدوارم همیشه شادمان وسالم باشند.

به قلمرها| [+] | موضوع: |

| سه شنبه پانزدهم شهریور 1390 | 10:1 بعد از ظهر  

 

دلم گرفته از این روزهای ساکت وبی روح...

***********

عکس تورا که بر درودیوار می زد

در شهر تنهایی من را جار می زد

مادر شدن یک امتحان سخت شیرین

یک زن درون شعرهایم زار می زد...

************

به قلمرها| [+] | موضوع: |

| شنبه بیست و نهم مرداد 1390 | 6:54 بعد از ظهر  

 

سلام

دوستان همیشه همراه تو این شبای عزیز  وقتی دلتون شکست وقطار آزوهاتون جلوی چشمتون رژه رفت

          دعا برای کودکان بیمار رو فراموش نکنید

به قلمرها| [+] | موضوع: یاسین من |

روز خبرنگار| شنبه پانزدهم مرداد 1390 | 11:3 بعد از ظهر  

برای تو می نویسم....

از کودکی همیشه یاد گرفته بودم با دردهای مردم گریه کنم وبا خنده هاشون بخندم توپ بازیگوش روزگار چرخید وچرخید ومنو کنار کسی قرار داد که باید یک عمر درد مردم رو فریاد می کرد زندگی با یک خبرنگار اصلا کار راحتی نیست اینو همه بچه های خبری خوب می دونن اما لذت این زندگی قشنگ با همه سختی هاش آدم رو کلی دگرگون میکنه خدا توی حساب وکتابهاش دید من خیلی آدم حساس وشاعر پیشه ای هستم پس آورد کنارم یه خبرنگار رو قرار داد تا یاد بگیرم دردها رو ببینم برای حل مشکلات تلاش کنم اما خسته وناامید نشم بودن در کنار یک خبرنگار که نه چند صد خبرنگار که همکارهای علی هستند ودوستان نزدیک من به من آموخت برای هر مطلبی هرچند دردناک یک تیتر قشنگ وامیدوارکننده انتخاب کنم وبعد از دردها بگم با دردها زندگی کنم اما فراموش نکنم لبخند جزیی از زندگیمه.

این پست تنها بهانه ای بود برای  تقدیم یک تبریک جانانه از طرف خودم ویاسین عزیزم  به دوستان خبرنگارم وعلی عزیزم که حالا هرچند خیلی ساله از قلم جادوییش کم استفاده میکنه اما همیشه خبرنگارانه زندگی میکنه.

 

قلمتون پربار اندیشتون سبز ونگاهتون دریایی

روزتون مبارک

 

به قلمرها| [+] | موضوع: |